پسر زمستان

من از این شهر خستم، از این محیط امنی که ساختم بیزارم. دلم یه نفس عمیق، وسط شهرهای مختلف ایران قبل از مهاجرت میخواد. ساعت ها به دور از هیاهو با شوق و علاقه کنار جنگل، دریا، کوه، کافه و هرجایی از این خاک، کد بنویسی.

از ذهنی افسرده که به انجام ندادن کار فکر میکنه باید دوری کنم، من باید بشم همون بچه شر، شیطون، بازیگوش و همون خنده های از ته دل بچگی ...

بزرگتر شدن به ما اصلا نمیاد، نه ؟

روزنوشت

  • ava :) نوشت:
  • بهمن ماه
    چقدر حق :)
    ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
    پسر زمستان

    به قول صائب تبریزی:
    گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می کند ...

    Friends
    Amirhossein

    به قول صائب تبریزی:
    گر بدانی شوق دیدارت چه با دل می کند ...